تبلیغات
حرفی برای گفتن
وبلاگ من
وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان
یکی مثله همه (37)

موضوعات
عمومی (37)

ماهنامه
مهر 1386 (1)
مرداد 1386 (1)
مهر 1385 (2)
شهریور 1385 (1)
خرداد 1385 (4)
اردیبهشت 1385 (4)
اسفند 1384 (5)
بهمن 1384 (3)
دی 1384 (6)
آذر 1384 (3)
آبان 1384 (2)
مهر 1384 (3)
شهریور 1384 (2)

صفحات

1 2 3 4 5


جستجو
جستجو در بلاگ


دوستان
داستان کوتاه
Under the Dream ceiling

آمار وبلاگ ..
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :



09:10 ق.ظ<-سه شنبه 10 مهر 1386<-سه شنبه 10 مهر 1386
افتتاحیه!

تصمیم داشتم این جا رو ببندم! شاید هیچ کس به انداه کافی جداب بود که دیگه نیازی به نوشتن تو اینجا نداشتم! اما الان... امشب... نمی دونم چرا اما دلم واسه اینجا تنگ شد! چرا تنگ شد نمی دونم! شاید چون نوشته هام تو هیچ کس بی نظر مونده! و این من رو ازار میده یا اینکه نمی شه یک وبلاگ رو دو بار در روز اپدیت کرد یا هر دلیل بی منطق دیگه!وقتی عشفی وجود نداره عاشقانه نویسی شاید تنها تکیه گاه باشه!!!

امشب حالم خوب نیست...مثل خیلی از شب های دیگه...

اصلا کی حالم خوبه؟ همیشه یک تصویره از حال خوب! یک پوسته که زیرش حالم بده! اخرین باری که واقعا خوشحال بودم کی بوده؟شاید دو سال پیش ....

شاید دلم بخواد دوباره دو سال پیش باشه اما دیگه میم نباشه...تا من فقط تخیل کنم... فقط تخیل کنم....

اینجا دلنوشته هام رو می نویسم! مهم نیست کسی نظر بده یا نده! می نویسم... چون باید بنویسم... اینکه چرا باید بنویسم...نمیدونم....فقط باید بنویسم! نوشتن محض!

برای دقایقی رهایی از هر واقعیتی که هست... لحظه ای غرق شدن در عشقی که نیست....!!!





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

12:08 ب.ظ<-یکشنبه 28 مرداد 1386<-یکشنبه 28 مرداد 1386
وبلاگ جدید....

www.nors.blogfa.com





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

11:10 ق.ظ<-جمعه 28 مهر 1385<-جمعه 28 مهر 1385
اعترافات بارانی

داستانی از حرف های ناگفته ای که نمی توان انها را راحت به زبان اورد....!

 

اعترافات بارانی

امشب هوا بارانی است... در دوردست رعد و برقی سیاهی شب را می شکند... اما از قطرات خیس باران خبری نیست....

دلم می خواهد امشب ببارد.... انقدر ببارد تا تمام خاطرات تلخ را بشوید و به فراموشی ببرد....

دیشب هم باران بارید... اما......

دیشب را دوست نخواهم داشت... دیشب از ان شب هایی بود که اگر توانایی اش را داشتم نوشته هایش را پاک می کردم و جور دیگر او را می نوشتم... جور دیگری... بدون غم.... بدون زجر....

اما حیف که نمی شود...لحظات تلخ باید پر رنگ تر از دیگر حاطرات با جوهری سیاه در دفتر خاطرات زندگی مان حک شود تا فراموششان نکنیم... فراموش نکنیم....

 همیشه همه از او شروع می شود.. همیشه همه ی دعواها سر جزیی ترین مسایل شروع می شود و به تلخ ترین لحظات ختم می شود....

دیشب برای اولین فریاد قلبش را شنیدم.. هق هق قلبش را قبلا شنیده بودم....اما فریادش را نه....!باورم نمیشد....

اما واقعیت داشت.... تا دیروز فقط سکوت می کرد... دیشب فریاد کشید.... شاید روزی فرا رسد که فراموش کند... نمی دانم....

همیشه پافشاری میکرد که عوض نمی شود... اما وقتی قلب ادم ها تغییر می کنند... انسان ها نیز تغییر می کنند...

از فریادش انقدر رنجیدم که .......امامتاسفانه یا خوشبختانه نمی دانم.... نمی توانستم سکوت اختیار کنم... و از در احساسات او را رنجاندم... انقدر که عذابی را کشید با همه ی تلخی اش خود نیز چشیدم اما تنها به ین دلیل بود که قلبش بفهمد که دیگر فریاد نکشد... نمی گوشم مقصر نیستم نه هرگز اما ........!

و او اکنون دور از من است... نمسدوانم او هم شاهد این هوای گرفته است یا نه اما دله من گرفته....

شاید روزی به زبان بیاورم همه چیز در اولین روز یک تابستان داغ اغاز شد و یک شب بارانی به اتمام رسید... یک شبی که از تلخی اش اسمان گریه می کرد......به دنبال ذره ی ارامشم... تا دیشب را از خاطرم محو کنم... مثل همیشه با ترانه ها پناه می برم...

تحمل کن عزیز دل شکسته...

تحمل کن به پای شمع خاموش .....

تحمل کنار گریه ی من...

به یاد دل خوشی های فراموش..

 

جهان کوچک من از تو زیباست...

 هنوز ار عطر لبخند تو سر مست...

واسه تکرار اسم ساده ی توست...

صدایی از من عاشق اگر هست....

 

 من و نسپر به فصل رفته ی عشق...

نذار کم شم من از اینده ی تو...

به من فرصت بده گم شم دوباره توی اغوش بخشایندهی تو..

به من فرصت بده برگردم از من...

به تو برگردم و یار تو باشم...

به من فرصت بده باز از سر نو دچار تو گرفتار تو باشم....

 

نذار از رفتنت ویرون شه جانم..

نذار از خود به خاکستر بریزم..

کنار من که وا می پاشم از هم... تحمل کن ... تحمل کن ... عزیزم

به من فرصت رنگین کمون شم..

از اغوش تو تا معراج پرواز...

حدیث تازه ی عشق تو ام من....

به پایانم مبر... از نو بی اغاز...

 چه کسی باید به دیگری فرصت دهد؟؟؟ شاید دیگر فرصتی باقی نیست..... هر دو در این راه کم سختی نکشیده ایم.....اگر فرصتی باشد بازهم ان داستان قدیمی تکرار می شود....

...................ایا دیگر برای هر دومان کافی نیست؟ شاید در این گیر دار خاطرات خوشمان نیز بمیرند.... نمی دانم.........

و صدای باران است که مرا به خود می اورد.... امشب هم باران بارید... فردا شب چه طور؟ ایا فردا شب هم اسمان به حال تنهایی این مردمان خواهد گریست....؟





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

08:09 ق.ظ<-جمعه 7 مهر 1385<-جمعه 7 مهر 1385
و داستانی دیگر از عشق!!!

دلتنگی  تلخ

هنوز از دیشب سرم درد می کند.ان قدر خسته ام که دیگر  هیچ رمقی برایم باقی نمانده که حتی از رختخواب بلند شوم... صدای مادرم را می شنوم که صدایم میزند......ماهان عزیزم بیداری؟ بچه ها اومدن دنبالت تا تنها نری......! سرم را به زیر بالش می برم تا ادامه حرف هایش را نشنوم....!....چند لحظه فکر میکنم... کجا باید بروم.....!برای چی اصلا باید بروم...!!؟؟برم که شاهد....گریه امانم نمی دهد....گریه می کنم به این امید که خالی شوم...از این همه تنهایی از این همه دلتنگی خالی شوم...صدای مادرم بار دیگر خلوتم را می شکند... ماهان.. پاشو...! ببنین اگه طاقتشو نداری هیچ کس از تو انتظار نداره که....زیر لب می گم.. مامان تورو خدا هیچی نگو... هیچی نگو....

 با هر بدبختی که هست  از تخت بلند میشوم. لباس هایم را از قبل برام اماده کرده.یک پیراهن مشکی با یک شلوار.. همان پیراهن مشکیه که دوسش داشت.. میگفت بهم میاد....بار دیگر بغزم میترکد....لباس هام را م یپوشم.تا می ایم از اتاق بیرون برم نگاهم به عکسش گره میخود...دلم برای یک لحظه با او بودن تنگ شده.. انقدر تنگ که دیگر حتی برای  یک نفس هم در ان جایی نیست.....

مقابل عکسش می ایستم...خودم را کنترل میکنم که گریه ام نگیرد.. بهش میگم...خانومی خیلی بی معرفتی! مگه نگفتی تا اخرش باهمیم هر چی که بشه بشه... مگه قول ندادی تنهام نذاری.. پس چرا بی من رفتی... منو تنها گذاشتی... مگه دوسم نداشتی... قربونت برم.. عزیزیم.... من بی تو خیلی تنهام....روم را از عکس بر میگردانم.. بهش قول داده بودم که هیچ وقت اشکاهایم را نبیند...

زمستان است... هوا انقدر سرد است که تا اعماق وجودم نفوذ میکند...تمام لحظاتم فقط فکر و یادشه.هنوز باورم نمی شود که دیگر نبینمش...دیگر صداشو نمی شونم...دیگر نیست تا دلم را ارام کند...

صدای اهنگ مرابه خودم می اورد....انگار کنارمه.. مثله همیشه که برام زمزمه می کرد... دستم بگیر... دستم را تو بگیر التماس دستم را بپذیر.. درمانی باش پیش از انکه بمیرم...اوازی باش پروار اگر نهی .. همدردی باش هم راز اگر نهی... اغازی باش تا پایان نپذیرم...

آ آ آ آ آ آ آه ه ه ه! به مجازات کدامین گناه او را از من گرفت نمی دانم....چشمهایم را می بندم به این امید که وقتی  چشم باز کنم اورا بینم که سر بر شانه ام گذاشته و به خوابی ارام فرو رفته....

اما وقتی چشم هایم را می گشایم.او را نمی یابم.بلکه جایی را

می بینیم که او را برای همیشه از من خواهد گرفت.سرد ترین مکان دنیا...این خاک سرد...چندین عشق را در اغوش سردش کشته است نمی دانم..اما می دانم قاتل عشق من است.به او حسودیم می شود که عشق من را به جای من در اغوش خواهد کشید.

برای اخرین بار او را می بینم... ارامش در چهره اش موج میزند..

کاش میشد لحظه ای ان نگاه شیطنت امیز به من دوخته می شد..

کاش می شد بار دیگر فقط یک بار دیگر این لب ها با نام عشق من را صدا می زد..کاش...بیصدا گریه میکنم.. نمی خواهم با صدای هق هقم ارامشش را برهم زنم...میبوسمش..برای اخرین بار.. بوسه ای سرد و طولانی ...بوسه ای به تلخی وداع...

با دستان خودم عشقم را به خاک می سپارم...احساس می کنم.من هم مرده ام. بخشی از خودم را از دست داده ام و سرگشته ام...

به اندازه ی تمامی عمرم تنهایم...

به اسمان نگاه میکنم... اسمان سرد زمستانی می بارد...

فریاد می زنم... به حال من گریه می کنی؟؟ بیبین.. حالمو خوب تماشا کن..تنهاییمو حس میکنی.!!!من به عشق رسیدم...اره من عاشقم.. از همه ی مردم این شهر عاشق ترم... اما به مجازات کدوم گناهمه که من  و محکوم کردی  شاهد مرگش باشم...

تو با این کارت منم کشتی.. خدااااااااایا اون حقش مرگ نبود...

من که همیشه دعا میکردم هرچی می شه به صلاح جفتمون باشه...این پایان حتما به صلاحمون بوده... حتما سرنوشت این جوری بوده... اما من حقم این نبود.. تو حتی به ما مجال ندادی زندگی را باهم تجربه کنیم.. همین بازی چرت که ما را محکوم کردی بازی کنیم....خداااایا.....

به روی زمین در کنار مزارش می نشینم.. از خود بیخود شده ام...

خاک سرد مزارش را در اغوش می کشم... وقتش رسیده که دیگر حرف های ناگفته ام را به او بگویم...

عزیزیم....گلم...دوست دارم... دوست دارم.. از اولین باری که دیدیمت عاشقت شدم.. تا وقتیم زنده باشم دوست دارم...

این قلب فقط به عشق تو که می تپه...دلم برات تنگ شده.. خیلی تنگ.. کجایی که ارومش کنی...! به دیدینم بیا.. منتظرم...

یادته قول دادیم هیچ وقت خداحافظی نکنیم...من سر قولم هستم.. قربونت برم.. مواظب خودت باش....از شدت گریه دیگر نفسم بالا نمی اید...

بلند می شوم... بی اختیار راه میروم.. به کجا میروم نمی دانم...

اسمان هنوز می بارد....و من تنها و دلتنگم...شاید میروم تا من هم به خاک بپیوندم... کجا می روم... نمی دانم...!





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

07:09 ق.ظ<-دوشنبه 27 شهریور 1385<-دوشنبه 27 شهریور 1385
دلتنگی های ناگفته.....

این روزها در داستان زندگیم و در میان حوادث پیاپیش دیگر مجالی برای داستان نویسی نمی یابم.روزهای گرم تابستان هم بی تفاوت به زندگی گذشتند. تنها خاطراتی محو از خود بجا گذاشتند.

تابستان هم گذشت و اسمان گرفته ی امروز خوش امد گوی پاییز زرد بود.امروز برای باران دلتنگ بودم. دلم میخواست اسمان بگرید. بر شیشه ی تنهای اتاقم ضربه زند. اواز رحمتش سکوت تلخ اتاقم را بشکندو نقاب سرد تنهایی را از این پنجره پاک کند....اما ... اسمان نبارید.و قلم بار دیگر به فریاد دلتنگی هایم رسید . با قطرات سربی اش بر نقاب تنهایی ام بارید...

 

دو غریبه....

اسمون امروز درست مثل اون روز گرفته بود.مثل اون روز.... با خودم فکر میکنم... کدوم روز؟.. همون روز خاص. روزی که یک زمانی فکر میکردم بهترین روز زندگیمه.همون روز زیبای پاییزی که دیدمش..

دیدمش... و دلم بهم گفت همون کسی است که می توانم در کنارش به ارامش برسم.بعد ها اون روز ابری چقدر برای هردمون عزیز شد. هر سال وقتی تقویم به اون روز خاص می رسید جشن میگرفتیم. تصمیم داشتیم در همون روز پاییزی قلب هامون را تا ابد به اسم هم بزنیم... اما چه اتفاقی افتاد؟اون همه ارزو و رویای قشنگ را کی کشت؟عشقمون چی شد.....

صدای قطرات بارون بر روی شیشه من را از دنیای خیالات به دنیای تلخ واقعیات برمی گرداند.ساعت 8 بود. تا ساعت10  که بروم سر قرار هنوز وقت داشتم.امروز اخرین باری است که او را خواهم دید. این قرار هم فقط برای این بود که عکس ها و نامه هامون را به هم پس بدهیم.در واقع تکه تکه هایی از احساسات و قلبهامون را که روزی به نام عشق به هم تقدیم کرده بودیم.هنوز قلبم بهم  اجازه نداده تا عکسش را از قاب عکس در بیاورم.به عکس چشم می دوزم. در دل ارزو میکنم کاش میشد باردیگر این نگاه مغرور با غرورش قلبم را اب کند. اما .. حیف که زمان بی بازگشت است.هنوز در قلبم اثاری از عشقش باقی است. کاش جواب این سوال را میدانستم...چه بلایی سر ان احساس پاک.. ان همه عشق و دلبستگی امد؟

کی جوب این سوال را میداند.... من....  اون... خدا..... عشق..

کی؟؟؟؟؟

با کلافگی بلند می شوم. سرم از فکر کردن به این سوال های بیجواب به درد امده.

از خونه می زنم بیرون...یکساعت هنوز وقت دارم.به ندای دلم گوش میکنم. ماشین را روشن می کنم. بی اختیار از کوچه ها و خیابون ها گذر میکنم. با متوقف شدن ماشین به خودم  میایم. چقدر اینجا اشناست....یادم اومد.. اینجا همون جایی است که برای اولین بار بهش گفتم دوستش دارم و از نگاهش فهمیدم که دوستم دارد. اون لحظه احساس کردم خوشبخت ترین ادم رو این کره ی خاکیم.چقدر تو اینه تمرین کرده بودم تا بهش بگم. اما وقتی خواستم بگم... زبونم گرفت... دلم لرزید.. چشمهایم تو سیاهیه چشماش گم شد....وعشق جای من گفت که دوستش دارم...

سرش را به زیر انداخت... نیم نگاهی به من کرد.. که وجودم را سوزاند...و همان لحظه بود که طعم عشق را چشیدم...و خودرا باردیگر پیدا کرد... اما عاشق و دیوانه....

هرچه خاطراتمون را ورق میزنم می بینیم همه چی خوب پیش می رفت.. دنیامون زیبا بود...پر از عشق بود.. هرنفس به بهانه ی عشق بود... اما بعدش.... چی شد که دیگر غریبه شدیم....

حرف هامون کم شد.خنده هامون بی صدا شد. نگاه هامون کوتاه و سرد..من عوض شدم یا او... هر دو فهمیده بودیم که به اخر قصه رسیدیم اما نمی خواستیم باور کینم...تا اینکه هردمون به این نتیجه رسیدیم که داستان را خاطمه دهیم و امروز هم اخرین روز قصه است....چه تلخ...

به خودم میام . ده دقیقه به 10. ماشین را روشن کردم. همش دعا دعا میکنم به موقع برسم... نکنه دیر برسم و بره نکنه دیگه نبینمش.. نکنه....

با تمام نیرویی که برام مونده میدوم.. نفسام به شماره افتاده... میبینمش.. زیر درخت مجنون همون جا که همیشه باهم می شستیم و از ارزوهامون می گفتیم.... میرم جلو. نگاهش میکنم...

این نگاه هنوز اشناست....احساس میکنم بار دیگر حسی در من زنده می شود.... تا لبهایم را باز میکنم تا بگویم.. من میخواستم بگم صدایش با من هم صدا میشود من میخواستم بگم.. هردو با هم سکوت میکنیم...میگم تو بگو... سکوت میکند.. نگاهم میکند...و بار دیگر زبونم می گریرد... دلم  می لرزد.. چشمام تو سیاهیه چشمانش گم می شود....وعشق جای من  می گوید که دوستش دارم...

سرش را به زیر می اندازد.. نیم نگاهی به من میکند.. که وجودم را  می سوزاند...و  این همان لحظه ای است که طعم عشق را بار دیگر  می چشم...و خودرا باردیگر پیدا می کرد... اما عاشق و دیوانه تر از قبل....





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

08:06 ق.ظ<-سه شنبه 23 خرداد 1385<-سه شنبه 23 خرداد 1385
و اما تابستان...!

امروز اخرین امتحان نهایی را هم دادیم و خلاص شدیم...و بعدش هم با بچه ها جشن خلاصی را گرفتیم و رفتیم ولگردی...خیلی ام خوش گذشت.. اما امروز یکی از همون روزهایی خواهد بود که برایش در اینده برایش اشک خواهیم ریخت و دلتنگ خواهیم شد...!این روزها بهترین روزهای عمر من است اما من با این که هر رزو به خودم این نکته را متذکر می شوم باز هم از این قدرشان را دانسته ام یا نه مطمئن نیستم. امیدوارم دانسته باشم...

یک ورق مهم از دفتر زندگی ام ورق خورد..و امروز دیگر انکه برای تابستان اغوش گشوده بود ان کودک هفت ساله نبود. بلکه جوانی بود هفده ساله با رویا ها و ارزوهای دورو دراز...!

با هزاران سوال بی پاسخ..

از این که می توانم چند روزی ان طور که دلم می خواهد زندگی  کنم خوشحالم....

خوشحالم که کاغذ های سفیدی هست منتظر برای حرف های ناگفته ی من!!





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

07:06 ق.ظ<-شنبه 20 خرداد 1385<-شنبه 20 خرداد 1385
کمی از خودم....

این چند مدت حتی به نوعی برای فرار از خویشتن به داستان ها پناه بردم. داستان هایی که شخصیت هایشان بخشی از من و زندگی من بودند. زندگی هم یک داستان است. رمانی است که انتهاییش ناپیداست.شاید صفحات سفیدی باشند که ما باید قلم به دست بگیریم و با زمان سیاهشان کنیم.شاید هم صفحات نوشته شده ای باشند که هنوز به چاپ نرسیده اند.خوشبخت کسی است که ان صفحات سفید را با زیبا ترین کلماتی که می شناسد سیاه کند.

بار دیگر تابستان در راه است با روزها و شب های گرم و فارغش.

و خوشحالم از این که بار دیگر از دغدغه ی مدرسه خلاص میشوم و می توانم هرچند کوتاه به سبک خودم کتاب زندگی ام ا بنویسم.

بیخیال گذران وقت فکر کنم به هر انچه که دوست دارم.و.... کارهای دیگری که یک سال پشت اسم درس و مدرسه پنهان شده بود.

این روزها هم که بازار میدان سبز و توپ گرد داغ است. زیاد به فوتبال علاقه ندارم . و تنها  بازی های جام ملت های اروپا و جام جهانی را از افتتاحیه تا اختتامیه تماشا می کنم.چقدر زمان سریع میگذرد .... انگارهمین پارسال جام جهانی گذشته بود. و برای ملی پوشان عزیز کشور هم ارزوی پیروزی و حماسه افرینی دارم. گرچه چندان امیدوار نیستم....

و در اخر سعی می کنم در تابستان بیش تر از حرف های ناگفته ام بنویسم....





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

04:06 ق.ظ<-سه شنبه 16 خرداد 1385<-سه شنبه 16 خرداد 1385
داستان ماه.....

ماه

 

 

باز امشب کلافه بود. بار دیگر در هجوم افکار و ایده هایی برای نوشتن داستانش گرفتار شده بود. نمی دانست از چه بنویسد. هزاران حرف ناگفته داشت اما نمی دانست کدام را فریاد زند. با قلم بازی میکرد. طبق عادت بعضی از کلمات و افکاری که از ذهنش می گذشت گوشه کاغذ می نوشت.

عشق...زندگی...مرگ...ارزو... کودکی...!اما فایده ای نداشت. قلم نمی نوشت. خسته و کلافه به پشت پنجره پناه برد. شب بود. شاید هم نیمه شب بود. همیشه سیاهی شب را دوست داشت. برای همین شب ها می نوشت.شب ها زندگی می کرد. وقتی دلش می گرفت شب ها گریه می کرد. سیاهی شب را می پرستید . چون می شد در سیاهی اش غرق شد و خود را گم کرد.می شد سکوت باشکوهش که هزاران درد و حرف ناگفته را فریاد می زد با فریادی از درد زندگی شکاند.می شد صدای هق هق گریه را به دست باد سپرد و ازاد و رها به زمین برگشت و بنده ی قلم شد و نوشت.

نفس عمیقی  کشید. در اسمان به دنبال تک ستاره اش گشت. همیشه یه سختی پیدایش می کرد. پیدایش کرد ان دوردست ها با سوسوی   کم رنگی به او چشمک می زد. لبخندی بر لبانش نقش بست. ناگهان نگاهش به ستاره ی اشنایی در کنار ستاره اش افتاد. چقدر شب ها با قلبی بی قرار از عشق به دنبال ستاره ای گشته بود تا همدم ستاره اش شود.چقدر با این ستاره از عشق گفته بود.هنوز هم وقتی یاد ان روزها می افتاد بی اختیار اشک از چشمانش جاری می شود. به یاد داشت انکه روزی صاحب ان ستاره بود انقدر  برای ستاره اش دلتنگ بود که به ستاره اش سفر کرد و او را با یک دنیا عشق و ارزو تنها گذاشت.کاش می ماند تا باهم برای ستاره هاشان قصه بگویید. اما رفت  و تنها او ماند تا از  درد رفتنش قصه بگوید.

بار دیگر با نگاهش چرخی در اسمان زد و به زیبا ترین و بزرگترین ستاره ی زمین خیره ماند.از کودکی ماه را دوست داشت. همیشه شب ها از پنجره ی اتاقش به او نگاه میکرد. حرف های دلش را  با ماه نجوا می کرد. وقتی کودک بود . به نظرش ماه خیلی بزرگ می امد . انقدر بزرگ که در قاب کوچک پنجره جا نمی گرفت. اما یک روز فهمید که ماه چه کوچک است. حال او بود و ارزوهای بزرگش که دیگر در قاب پنجره جا نمی گرفتند. و ان روز بود که فهمید باید از ماه و کودکی اش خداحافظی کند. با ارزوی زیبای قدم گذاشتن روی خاک نرمش....با ارزوی هدیه کردنش به عشق....!روز سختی بود. چقدر سخت بود.شاید از مرگ هم سخت تر بود.

او بزرگ شد. در زندگی و دغدغه های زمینی گم شد. ماه را فراموش کرد.

تا ان شب که عشق به سرزمین دلش سرک کشید.یک شب بود مثل هزاران شی دیگر. اما ان شب سکوت دلش با تلنگر نگاه اشنایی شکست.

به اسمان نگاه کرد. ماه به او چشمک زد. صدای باد را می شنوید که در گوشش زمزمه میکرد انچه امشب را زیبا کرده است هدیه ای است از جانب ماه. ماه را بعد از مدت ها دوباره یافت. انشب بار دبگر ماه را بزرگ دید و خود را بنده ای کوچک ب قلبی مالامال از عشقی به بزرگی ماه....

با هدیه ای که ماه به او بخشید شب های زندگی اش مهتابی شد. ستاره اش همدمی یافت از جنش خودش.

اما وقتی هم که عشق به ستاره اش سفر کرد. شب بو. یک شب سیای تر از همه ی شب هایی که دیده بود.انشب هرچه در اسمان به دنبال ماه گشت تا از او شکایت کند که چرا هدیه اش را از او پش گرفته است اما ان را نیافت. به گمانش ماه از خحالت چهره اش را پشت ابر ها پنهان کرده بود تا کسی اشک هایش را نبیند. اما تنها صدای اشک های او بود که سکوت سرد دلش را می شکست و همدمی ده بود برای دل غمگینش.

مدت ها بود که دیگر به ماه نگاه نمی گرفت. امشب بعد از مدت ها بار دیگر نگاهش به او گره خورده بود.....

نمی دانست چقدر گذشت.در افکارش انقدر غرق بود که وقتی به خود امد صبح شده بود و افتاب  به او سلام می کرد.از خواب بیدار شد. به دورو برش نگاه کرد. کاغذ های سفیدش سیاه شده بودنو اما یادش نبود از چه... یکی از انها را برداشت نگاهی انداخت و لبخند زد. انچه دیشب نوشته بود سرگذشت خودش بود با ماه....





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

Designers
LostLord+Alireza Asgari